شمس الدين حافظ

634

سفينه حافظ ( فارسى )

50 راه طلب تو خار غمها دارد * كو راهروى كه اين قدمها دارد دانى كه روشناس « 1 » عشقست آنكو * بر چهرهء جان داغ ستمها دارد 51 دل با رخ تو سر تعشّق دارد * چون سوختگان سر تشوّق « 2 » دارد در وجه رخ تو جان نهاديم ولى * كان وجه بنازكان تعلق دارد 52 چشمت بكرشمه دل ز هاروت ببرد * سوداى بهشت از سر ماروت ببرد نقاش جمال تو خطى از ريحان * بنوشت كه آبروى ياقوت ببرد 53 گرد شكرت مورچه ره خواهد كرد * بر لاله بنفشه تكيه‌گه خواهد كرد بر آتش رخسارهء تو دانى چيست * درديست كه عالمى سيه خواهد كرد 54 زان بادهء ديرينه دهقان‌پرورد * در ده كه طراز عمر طى خواهم كرد مستم كن و بىخبر ز احوال جهان * تا سرّ جهان بگويمت اى سره مرد 55 منزل به ميان خاك و خون خواهى كرد * زين خيمه عاريت برون خواهى كرد خوش باش درين روز چو آگاه نه اى * تا باز سر از كجا برون خواهى كرد 56 عشق تو من غم‌زده را دلخون كرد * و آن خون ز ره ديدهء من بيرون كرد تن كاست مرا ز عشق ليكن عشقت * چون حسن تو هر روز غمم افزون كرد 57 با يار كسى دست در آغوش نكرد * تا ترك زر و سيم و دل و هوش نكرد « 3 » بىزر بت شوخ ديده هرگز سخنم * با آنكه چو گوهرست در گوش نكرد 58 روزى كه فراق از تو دورم سازد * در هجر رخ تو ناصبورم سازد گر چشم به روى دگرى باز كنم * حق نمك حسن تو كورم سازد 59 نى دولت دنيا بستم مىارزد * نى لذت مستى به الم مىارزد نه هفت هزارساله شادى جهان * اين محنت پنج روز غم مىارزد

--> ( 1 ) سرشناس مشهور . ( 2 ) تشوق يعنى اشتياق . ( 3 ) يكتايى رباعى ( 57 ) را از عماد فقيه مىداند .